|
| |
|
آن مرد كه در 40سالگياش از رحمت خداوندي آمد و خود رحمت جهان شد، از يگانگي خالق گفت و اينكه ظلم نكنيد و اين جوهره آموزههاي مردي بود كه آورده شده بود تا آخرين حجت رساننده باشد. آخرين آموزگار انسان، در قامت پيامبري فروفرستاده شده از عصمت آسمانها. | |
![]() |
از جمله معناي ظلم در قرآن كاربرد فعلي مفهوم ظلم است كه خداوند در آيههاي متعدد تجاوزكردن از حد خود، ستم و دشمنيكردن و ضررزدن را ظلم ميداند و بهشدت تقبيح ميكند. اين آيات ضمن اينكه هرگونه ظلم خداوند نسبت به مردم را نفي ميكند «انالله لا يظلم مثقال ذره- نساء40) و همچنين نساء 49، انعام 160، توبه 70، هود 101، كهف 49، عنكبوت 40، يس 54 و... ظلم مردم نسبت به همديگر و ظلم انسان نسبت به خود و ستمكردن مردم به خداوند را مورد توجه قرار ميدهد. |
![]() | |
|
از طرفي توجه به تطور تاريخ پرستش در شبهجزيره آن روزگار و وجود حنفاء (يكتاپرستان پيرو ابراهيم(ع)) و همينطور اقليت مسيحي و يهوديان ساكن يثرب اين گمان را كه مفهوم يكتاپرستي مفهومي بيگانه در ذهن اعراب بدوي نبوده است، تقويت ميكند. پيامبر در غزوه تبوك كه با روميان بود، توانست در وقتي كه گرماي تابستان در اوج بود و تنعم مادي مسلمانان نيز؛ سپاهي 30هزار نفره فراهم كند؛ سپاهي كه در تاريخ عربستان تا آن روز بيسابقه بود، چه برسد به تاريخ نوپاي اسلام. بيشك پيامبر در اين غزوه كه در سال نهم هجري اتفاق افتاده بود رسالت خويش را پايان يافته ميديد، چرا كه ديگر در عربستان به آن معنا كافر و مشركي نمانده بود كه يگانگي خداوند را نپذيرفته باشد. سال سال (وفود) بود. اما آنچه جان آسماني پيامبر(ص) گواهي ميداد همانا لب لباب نهضت فراخواندگي او يعني نفي هرگونه ظلم و ستم بود كه بعد از سپريشدن سپر كفر در نقاب نفاق همان بود كه بود؛ البته بسيار خطرناكتر چراكه دقيقا ظلم زيسته با تاريخ انسان در مقاومت با بعثت پيامبر(ص) سپر نينداخته بود بلكه به فريب سپر عوض كرده بود. | |
![]() | |
|
اگرچه در زمان گستردگي شاخسار مبارك حيات طيبه پيامبر(ص) ريشههاي نفاق برخي مردمان آشكار بود و حتي در قرآن اصطلاح منافق به صورت جمع مذكر و مونث حدود 32بار در فرازهاي مختلف مورد توجه مسلمانان و شخص پيامبر قرار ميگيرد، اما بعد از غروب آفتاب جان پيامبر(ص) است كه جريان نفاق برخلاف جوهره اصيل پيام روشن حضرت، ظلم خويش را از سرميگيرد و اولين كساني كه قرباني اين ظلم در معناي تعدي از حق به باطل و ستمكردن و نگذاردن حق در غير موضع خويش است، خود خاندان پيامبر است؛ پيامبري كه از شدت بودن، بسياري از صحابه قديمتر كه حتي در احد بعد از شايعه كشتهشدن او فرياد برآوردند كه اگر محمد كشته شد، خداي محمد(ص) زنده است؛ از فرط تاثر، رحلت ايشان را انكار ميكردند، پيامبري كه انصار در روز تقسيم غنايم غزوه حنين وقتي مورد خطاب آمرزش او قرار گرفتند، ريش از گريه خيس كردند؛ پيامبري كه براي آنان همه چيز بود. حتي به غسل و نماز و كفن و دفنش نيز نرسيدند و برخلاف نص صريح قرآن كه لاينال عهدي الظالمين «كردند و نكردند» تبارشناسي فقهي، تفسيري و كلامي و فلسفي مفهوم ظلم تمام پيش ادعاي اين نوشتار است كه تنها درآمدي مجمل بر آن محسوب ميشود. اينكه پيام بعثت جز نفي ظلم و ظالم نيست. آنچه انسان در تاريخ خود از قابيل تا مسلمانكشي در چين به آن ميانديشيده است و اينگونه ميشود كه انسانيت ميتواند در جاري بعثت آخرين آموزگار قرار بگيرد. وقتي ظلم را نفي كند و ظالم را نابود كه البته سادهانگاري است اگر ظلم و ظالم را چونان لات و هبل و عزا پيشاهنگ پيشاني سفيد بشناسيم. | |
|
از این که چه کسی نخستین بار بر تخت پادشاهی ایران زمین بنشست پاسخی در دست نیست، اما چنین روایت است که کیومرث نخستین کسی بود که بر کوه جایی ساخت و آیین پادشاهی بر جای نهاد. وی 30 سال بر تخت سلطنت نشست و طی آن همه موجودات حتی دد ودام به واسطه وجود او در آرامش و رفاه بودند.
چون آن خبر به کیومرث رسید، در حالی که جهان در برابر چشمش تیره و تار گشته بود، از تخت پایین آمد و همی موی از سر کند و بر صورتش چنگ انداخت و تا یک سال از داغ فرزند سوگوار و غمگین، روزگار سپری کرد تا آنکه پیامی ایزدی بدو رسید که سپاه آماده سازد و به جنگ دیو بدکنش رود. کیومرث در حالی که سر به سوی آسمان بلند کرده بود با چشمانی اشکبار از یزدان پاک خواست تا سزای عمل بدخواهان را به خودشان بازگرداند. سیامک را پسری بود هوشنگ نام، بسیار گرانمایه و باهوش و فرهنگ که در نزد پدربزرگ، به مثابه وزیر بود و کیومرث او را چونان سیامک گرامی می داشت. از این رو چون بنای جنگ با دیو نهاد، هوشنگ را نزد خویش خوانده همه گفتنی ها با وی باز گفت و از او خواست تا لشکری عظیم از سپاهی گرفته تا دد و دام و درندگان فراهم سازد و رهسپار جنگ کند. نبیره – هوشنگ – نیز با اطاعت از فرمان نیا در حالی که خود پیشاپیش سپاه و کیومرث در پشت قرار داشت، به سوی دشمن تازید. بدین ترتیب دو گروه با هم درآویختند و هوشنگ چون شیر غران به سوی دیو حمله ور شد و جهان را در پیش چشمش تیره و تار نمود، آنگاه سرش را برید و به زیر پای افکند و بدین ترتیب دیو سیاه از پای درآمد.
پس از کیومرث هوشنگ به پادشاهی رسید، وی چهل سال بر هفت کشور پادشاهی نمود و در آن سالها همواره عدل و داد و آبادانی را در سراسر زمین گسترش داد و بدعت های بی شمار بر جای گذاشت که از آن جمله می توان برآوردن و جداکردن آهن از سنگ را برشمرد که با شناختن آن، آهنگری پیشه کرد و از آن اره و تیشه و تبر ساخت. همچنین با یاری جستن از دانش خویش از آب دریا، جوی ساخت و آب را به سوی زمین های کشت و زرع به راه انداخت و بدین ترتیب هرکسی نان و غذایش را خود مهیا می کرد. روزی هوشنگ شاه همراه گروهی از کوهی گذر می کردند. به ناگاه موجود دراز و سیاهی که به تندی میتازید از دور پدید آمد. هوشنگ سنگی از زمین بلند کرد و آماده جنگ کردن با آن مار عظیم که دو چشمش همچون دو چشمه خون بالای سرش قرار داشت، شد. اما آن سنگ به مار اصابت ننمود و پس از آنکه مار جهید به سنگ دیگری برخورد نمود و از دل سنگ، فروغی عظیم پدید آمد. جهاندار با وقوع چنین پدیدهای جهان آفرین را سپاس گفت و بر چنین فروغ ایزدی ستایش نمود. پادشاه شب هنگام آتشی به قدر کوه برافروخت و خود و اطرافیان برگرد آتش آمدند و آن شب را به پاس وجود آتش جشن گرفتند و نام آن جشن را سده نهادند. طهمورث چون از کار دیوان آگاه گشت، آماده رزم شد و همه نره دیوان و افسونگران را از پای درآورد و در بند کرد. دیوان چون چنین دیدند از جان خویش امان خواستند و در ازای ایمنی جان خویش بدو هنرها آموختند؛ بدین سان شاه نوشتن را به سی زبان چون رومی و تازی و پارسی و هندی و .... از دیوان آموخت و چون روزگارش سرآمد جمشید فرزندش به پادشاهی رسید.
جمشید چون به پادشاهی رسید، با مردم عهد نمود تا دست همه بدان را از بدی کوتاه گرداند و روانشان را به سوی روشنی رهنمون سازد . در دوران پادشاهیش بدعتهای بی شمار از خود بر جای گذاشت چون ساختن آلات جنگی که از نرم کردن آهن، جوشن و خود، همچنین زرهی که بر اسب میپوشاندند و برگستوان نام داشت و نیر درع و خفتان و ... پدید آورد. جمشید پنجاه سال در این راه رنج بی شمار برد. پس از آن اندیشه در بر کردن جامه به هنگام نبرد کرد و رشتن و تافتن را به مردم آموخت. به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد نخست از برش هندسی کار کرد جمشید پس از آبادانی کشور به فکر افتاد تا تخت کیانی خویش بر جایی بلند برفرازد از این رو تختی به غایت باشکوه و زیبا بنا نهاد و خود چونان خورشید تابان برفراز آن نشست. مردم از سراسر جهان به دیدار وی آمدند و گوهر فشاندند و به سبب آن جشنی عظیم به پا کردند و می و رود و رامشگران آوردند و آن روز را نوروز نام نهادند و این چنین جشنی فرخ در نوروز از آن روزگار توسط جمشید به یادگار مانده است و هنوز نیز ادامه دارد. جمشید سالیان دراز بر زمین حکومت کرد و مردم سر به سر گوش به فرمان او بودند. چون چندی بگذشت، فر ایزدی از او برتافت و چنان شد که در میان پادشاهان کسی را برتر از خویش ندید. پس عدهای از بزرگان را فرا خواند و از هنرهای خویش سخن ها راند و خود را بانی صلح و آرامش و تندرستی جهانیان در عالم برشمرد و مدعی شد که با وجود او در جهان حتی مرگ به سراغ کسی نیامده و اکنون اگر او را جهان آفرین نخوانند از اهریمنان خواهند بود و از آن پس همه باید ستایشگر و ثناگوی او باشند. موبدان که از شنیدن آن گفتار سر به زیر افکنده بودند، یارای سرپیچی از فرمان پادشاه را نداشتند، اما جمشید چون آن گفتار پلید بر زبان راند، فر ایزدی از او برتافت و سپاهیانش پراکنده گشت و یکایک از ایران سوی تازیان شتافتند و از مهر جمشید دل کندند. پس از آن ضحاک سوی جمشید آمد و تاج شاهی از او بگرفت، جمشید نیز که چارهای نداشت به ناچار همه آنها را به ضحاک سپرد و خود به مدت صدسال ناپدید گشت. سال صدم در دریای چین پدیدار گشت و چون به چنگ ضحاک افتاد، اسبش به دو نیم گشت و خود نیز سالیان زیادی را نهانی به سر برد و سرانجام زمانه او را ربود و جهان از وجودش پاک کرد. و این چنین است، فرجام آن کس که از خدای روی برگرداند و بر قدرت و شوکتش مغرور شود و دل خوش دارد. |







